وظايف مديران مياني از جهات مختلف، با مديران عالي و پايه، متفاوت است . براي مثال، فعاليتهايي نظير: ۱      برنامه ريزي‌هاي ميان مدت، ۲) تجزيه و تحليل و ارزيابي فعاليتها و يا عملكرد مديران رده پايين، ۳) اظهار نظر در زمينه توانايي و آمادگي مديران پايه جهت ارتقا به سطوح بالاتر و ۴) ارايه خدمات مشاوره‌اي به مديران پايه، بر عهده مديران مياني است.

در شرايطي كه نظام اداري يك كشور در وضعيتي بهينه باشد، مديران مياني نقش مهمي را در جايگاهي كه قرار گرفته‌اند، به عهده دارند. نمونه‌هايي از اين نقش‌ها عبارتند از:

* باعث ميشوند مديران عالي درگير مسائل جاري سازمان شوند و فرصت لازم براي طراحي و برنامه‌ريزي‌هاي راهبردي براي سازمان را از ديدگاههاي مختلف (هدف، توليد، فن‌آوري، گسترش، مشتري و ...) داشته باشند.

* چون كمتر درگير فعاليتهاي عملياتي يا برنامه‌ريزي‌هاي راهبردي هستند، مي‌توانند نقش قابل توجهي را در گسترش مديريت علمي در سازمان، ايفا كنند.

* مي‌توانند نظام ارتباطي دقيق و سالمي را در كليه ابعاد سازمان برقرار سازند و اطلاعات دسته‌بندي شده را در اختيار مديران عالي، قرار دهند.

* مي‌توانند مشوق مديران پايه براي تجزيه و تحليل مشاغل كاركنان، جذب، انتخاب و به كار گماري كاركنان مورد نياز سازمان، آموزش كاركنان و ارزشيابي عملكرد شغلي آنان باشند.

* مي‌توانند با برقراري شبكه‌هاي ارتباطي مناسب بين واحدهاي گونانگون سازمان، امكان بهره‌گيري مناسب از منابع سازمان را فراهم آورند.

* مي‌توانند بخشي از اوقات كاري خود را به نظارت مستمر بر پروژه‌هايي اختصاصي قرار دهند كه به وسيله بخش خصوصي و به عنوان پيمانكار، انجام گيرد.

* هر چند مديران مياني با خواستهاي متنوع از طرف مديريت عامل و مديران پايه مواجه هستند و مي‌بايد مديران پايه (عملياتي) را با مديران عالي ربط دهند، اما ميزان مسئوليتهايشان با اختيار داده شده به آنان، همخواني ندارد و از اين بابت، با مشكلاتي مواجه هستند .

گفته شده است كه در يك سازمان، ۹۹ درصد كل رهبري، از سطوح عالي سازمان نيست، بلكه از سطوح مياني آن سازمان نشأت ميگيرد.

در هر سازمان، معمولاً فقط يك نفر رهبر است. حال اگر شما آن يك نفر نباشيد، چه ميكنيد؟ پاسخ به اين سوال ساده است. ضرورتي ندارد كه براي رهبري اثربخش، مدير ارشد اجرايي باشيد! هر يك از ما ميتوانيم ياد بگيرم كه از طريق خود رهبري، در سازمان محل كار خود و به ويژه رئيس مستقيم خود، اثر گذار باشيم، حتي اگر ناچار باشيم به فردي گزارش بدهيم كه رهبر خوبي نيست. اما چگونه ميتوان اين كار مهم را انجام داد؟ راز و رمز اين كار را ماكس ول ( J.C. Maxwell) براي ما توضيح داده است.

او ميگويد: "با تبديل شدن به يك رهبر ۳۶۰ درجه‌اي، ياد ميگيريم كه چگونه نفوذ خود را در سازمان، گسترش دهيم و در سطوح عالي، مياني و پايه سازمان، رهبري كنيم".

كه رهبران ۳۶۰ درجه‌اي بر اساس ديدگاههاي ماكس ول ميباشد.

براي رسيدن به مرحله خود رهبري اثربخش، بايد دانشهايي را كسب كنيم، مهارتهاي شناختي، هيجاني و رفتاري ويژه‌اي را بياموزيم و اقداماتي را نيز، انجام دهيم.

به عبارت ديگر، براي رسيدن به مرحله خود رهبري اثربخش، بايد:

۱- نگرشهاي نادرست رهبران را در سطوح مياني بشناسيم.

۲- چالشهاي فراروي رهبران ۳۶۰ درجه‌اي را بدانيم.

۳- اصول به كار گرفته شده به وسيله رهبران ۳۶۰ درجه‌اي (در اِعمال رهبري به سمت بالا، در اِعمال رهبري در عرض سازمان و در اِعمال رهبري به سوي پايين( را بشناسيم و ارزشهاي اين دسته از رهبران را نيز، بدانيم.

منبع: روانشناسي مديريت، تأليف دكتر محمود ساعتچي